باران
|
تارهای بيکوک و
کمان ِ باد ِ ولانگار باران را گو بيآهنگ ببار! غبارآلوده، از جهان
تصويری باژگونه در آبگينهی بيقرار باران را گو بيمقصود ببار! لبخند ِ بيصدای صد هزار حباب
باران را گو بهريشخند ببار! □
چون تارها کشيده و کمانکش ِ باد آزمودهتر شود و نجوای بيکوک به ملال انجامد، باران را رها کن و
باران را اکنون گو بازیگوشانه ببار! ۲۶ دی ِ ۱۳۵۵ رم | |||||||||||
+ نوشته شده در بیست و ششم مهر ۱۳۸۷ ساعت توسط شهاب
|
آثارِ من خود اتوبيوگرافیِ کاملیست. من به اين حقيقت معتقدم که شعر، برداشتهايی از زندهگی نيست، بلکه يکسره خودِ زندهگیست.