بالابلند
بالابلند!
بر جلو خان منظرم
چون گردش اطلسی ابر
قدم بردار .
از هجوم پرنده بی پناهی
چون به خانه
باز آيم
پيش از آنکه در بگشايم
بر تخت گاه ايوان
جلوه ايی کن
با رخساری که باران و زمزمه است .
چنان که مجالی اندکک را درخور است ٬
که تبر دار واقعه را
ديگر
دست خسته
به فرمان
نيست .
+ نوشته شده در هفدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط شهاب
|
آثارِ من خود اتوبيوگرافیِ کاملیست. من به اين حقيقت معتقدم که شعر، برداشتهايی از زندهگی نيست، بلکه يکسره خودِ زندهگیست.