باغ آینه

چراغی به دستم چراغی در برابرم

من به جنگِ سیاهی می روم.

 

گهواره های خستگی

                 از کشاکش ِ رفت و آمدها

                                      باز ایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشانهای خاکستر شده را روشن می کند

 

فریادهای عاصی آذرخش-

هنگامی که تگرگ

               در بطن ِ بی قرارِ ابر

                                   نطفه می بندد

و دردِ خاموش وارِ تاک-

هنگامی که خوره ی خُرد

                در انتهای شاخ سارِ طولانی پیچ پیچ جوانه می زند

 

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من در وحشت انگیزترین ِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب

می کرده ام

 

 

تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای

 در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم

 

جریانی جدی

در فاصله ی دو مرگ

در تهی میان دو تنهایی-

[ نگاه و اعتماد تو بدین گونه است!]

 

 

شادی تو بی رحم است و بزرگوار

نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی ست

 

من

بر می خیزم!

 

چراغی در دست، چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

 

«آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم.»

در ها و دیوار بزرگ چین (قسمت سوم)

دیوار چین، بار ها و هربار به یک عنوان، موضوع گفت و گو قرار گرفته است. می گویند دیوار چین را بدان لحاظ پی افکندند که راه حمله بر قبایل مهاجم شمال آن کشور بسته شود.

این، نکته ی جالبی بود که ثلث یک نسل چینی قربانی آن شد، اما بگذارید من بگویم «تمام یک نسل» ... زیرا اهمیت یک چنین مطلبی را به هیچ وجه با مقدار قربانیان آن نمی سنجند...واقعیت این است که، آنچه در این ماجرا گروه بیشماری را قربانی کرد، فرض اصلی قضیه (یعنی حمله ی مهاجمان) نبود.

همچنین نمی توان گفت که در اینجا، تنها «صورت قضیه» فرق می کند؛ بل نقطه ی اشتباه در این قضیه آنجاست که، «سازندگان» دیوار (و البته نه «آمران» ایشان) در این دیوار دری تعبیه نکردند ! _ در نتیجه، آن فاجعه ی اصلی (که با «دیورا  کشیدن» خواسته بودند جلو حدودش را بگیرند) به آسانی تغییر شکل داد و به صورتی قاطع تر، در قالب همان سدی که در برابرش می بستند رخ نمود! آه ! _ و این گمان می کنم سرنوشت همه ی آنهاست که در اهمیت "در" غافل می مانند.

                                                               ***

می خواهم اعتراف کنم که من، در ابتدای این مقال، نسبت به "در" حق ناشناسی کرده ام... در این تاریخی که ما آدمیان به وجود می آوریم، هیچ چیز به اندازی ی یک «در» که بتوان از آن گریخت، دردی از ما دوا نمیکند.

   در ها لازمند، بله بسیار لازمند. حتی دری که به هیچ دیواری تعبیه نشده باشد.

    در این دنیای پر از عدم اطمینانی که ما زندگی می کنیم، درها از هر چیزی _ حتی از دیوار چین هم _ لازم ترند...

-----------------------------------------

پایان نوشته ی پنجم کتاب در ها و دیوار بزرگ چین از احمد شاملو که البته همانطور گه گفتم عنوان کتاب هم از همین نوشته گرفته شده..اگر زندگی مجال داد باقی نوشته ها رو در پست های آتی خواهم نوشت.

در ها و ديوار بزرگ چين (قسمت دوم)

چه چيزي از دري كه مي كوشد مستقلا و جدا از ديوار شخصيتي براي خود قائل شود خنده آورتر است؟

و با اين وجود، در كه به ديواري استوار نشده باشد، هميشه اين استعداد شگرف را دارد كه تفكري را در آدمي براگيزد...

من درباره ي چنين دري بسيار انديشيده ام. و گاه، انديشه ي من در باري آنچه شكلش را رسم كرده ام، به انديشه درباره ي مرزها و معبرهاي مرزي كشيده شده است بدون اينكه لزوما تغيير شكلي در آن حاصل شده باشد!

در واقع «يك در مستقل» كه هيچ چيز خاصي نمي تواند باشد، براي انديشيدن معبر بسيار خوبي است و از ميان چارچوب آن به خيلي جاها راه مي توان برد.

                                         ***

با مشاهده ي يك «در» بلافاصله لزوم «ديوارها» احساس مي شود. آيا با مشاهده ي يك ديوار به همان اندازه لزوم يك «در» را احساس مي كنيم؟

-گمان نمي كنم. يا لااقل، ممكن است چنين باشد اما براي من نه چندان. من ديوارها را از درها «منطقي تر» مي يابم و معتقدم كه درها اميد احمقانه ئي بيش نيستند: اگر باز باشند خاصيت ديوار را منتفي مي كنند و اگر بسته باشند خاصيت خود را.

يك ديوار، اگر دري در آن تعبيه نشده باشد، فقط و فقط يك مانع است و بس. اما هيچ چيز به قدر دري كه قفل سنگيني برخود آويخته باشد به موجوديت خود خيانت نكرده است...(شايد به همين جهت است كه كاخ هاي رومي و يوناني را بيش از قلاع جنگي قديمي دوست مي داريم. و شايد به همين علت است كه از ياد آوري آن كاخ هاي پر ستون و پر شكوه احساس آزادي و راحت مي كنيم و از تذكار آن قلاع پر فريب به ترديد و تشويش دچار مي شويم؟ ممكن است...نمي دانم...)

و نكته ي ديگر : اين عدم اطميناني كه ما را به بالابردن ديوارها بر مي انگيزد...

اين ديوارهاي سرفرازي كه در برابر آن به وجود «در» احساس نياز مي كنيم...

و اين درهائي كه به خصوص مي بايد «مطمئن» و مخصوصا داراي قفل هاي «محكم» باشد...

گوئي زندگي جز در ميان درها و ديوار ها، جز در ميان اين كش و واكش، اين ضد و نقيض، اين بستن و گشودن و باز بستن، ناممكن است:

ديوار كشيدن

در تعبيه كردن 

و

بستن در !

خنده آور نيست؟ - چرا. خيلي. و مجموعا هم چيز هشلهفي است !

                                                     ***

ادامه دارد...

درها و ديوار بزرگ چين (قسمت اول)

در ها اميد احمقانه اي بيش نيستند ! اگر باز باشند خاصيت ديوار را منتفي مي كنند و اگر بسته باشند خاصيت خود را!!! كتابي قديمي از شاملوي عزيز در كتابخونه ي خونه دارم كه كتاب شعر نيست روي جلد اين اسم حك شده : "در ها و ديوار بزرگ چين" و در صفحه ي اول كتاب در توضيح نوشته شده "نوشته ها كوتاه" اين كتاب شامل 11 نوشته ي كوتاه به قلم خود شاملوست كه بعضي داستان هستن و برخي هم نه. بعضي از اين نوشته ها رو از اين به بعد در اين وبلاگ خواهم گذاشت. البته نسخه ي الكترونيكي كتاب در صفحات وب موجود هست و دوستان ميتونن با يك جستجوي ساده پيدا كنن بيشتر براي دل خودم اين نوشته ها رو اينجا بگذارم خودم تايپ ميكنم اگر ايرادي داشت شما ببخشيد :

نوشته ي پنجم : درها و ديوار بزرگ چين

در چيز نابكاري است...من بارها درباره ي آن فكر كرده ام. فقط به احتمال، و بيشتر از آن، با يقين به وجود در است كه آدم گرد منطقه ي محصوري مي گردد...اگر پاي "در" در ميان نبود، ديوار ها به خوبي مي توانستند معني "بن بست" (يا به عبارت ديگر "منع" را) به طور كامل براي خود محفوظ بدارند و تا ابد بر سر اين معنا بايستند. و باز در اين صورت، هر ديوار مي توانست به طور قاطع يك "يقين منفي" باشد و در برابر آن هر عابري يكسره تكليف خود را بداند...

اگر در ها وجود نمي داشتند، هر ديوار مي توانست بدون كمترين كوششي، همه ي مفهوم آن لوح نوميد كننده اي را كه "دانته" بر سر در جهنم كوفته بود بازگو كند. اما متاسفانه بايد اعتراف كرد كه درها،اين چنين معني يك طرفه و كاملي را از ديوار سلب كرده اند.

                                                           ***

از اين گذشته، در يك انگل تمام عيار است.

شخصيت او فقط به شخصيت ديوار وابسته است، و معذلك مي بايد در اين نكته ترديد كرد. زيرا اگرچه وجود "در" را فق "ديوار" است كه توجيه مي كند، با وجود در، شخصيت ديوار_همچنان كه گفتم_ديگر آن برش و قاطعيت محض را نمي تواند داشته باشد. و با اين همه، اگر ديوار وجود نميداشت، در تمام عالم چيزي بي مصرف تر و مضحك تر از يك "در" پيدا نميشد. من اگر چه از نقاشي پاك بي اطلاعم، به سادگي بسيار و بدون هيچ زحمتي مي توانم شكل يك چنين دري را رسم كنم:

تصويري كه در كتاب موجود هست "در" بازي  بدون هيچ گونه ديواري را نشان مي دهد در يك دشت و تابلويي كه به سمت در است و روي آن نوشته شده است : ورود ممنوع 

                                                         ***

...ادامه دارد

من و تو، درخت و بارون...

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار ــ
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه.

 

تو بزرگی مثِ شب.
اگه مهتاب باشه یا نه
                          تو بزرگی
                                    مثِ شب.

 

خودِ مهتابی تو اصلاً، خودِ مهتابی تو.
تازه، وقتی بره مهتاب و
                            هنوز
شبِ تنها
           باید
راهِ دوری‌رو بره تا دَمِ دروازه‌ی روز ــ

مثِ شب گود و بزرگی
                           مثِ شب.

 

تازه، روزم که بیاد
تو تمیزی
          مثِ شبنم
                      مثِ صبح.

 

تو مثِ مخملِ ابری
                      مثِ بوی علفی
مثِ اون ململِ مه نازکی:
                             اون ململِ مه
که رو عطرِ علفا، مثلِ بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
                          میونِ موندن و رفتن
                                                 میونِ مرگ و حیات.

 

مثِ برفایی تو.
تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه
مثِ اون قله‌ی مغرورِ بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می‌خندی...

 

 

من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار،
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه
میونِ جنگلا تاقم می‌کنه


اين شعر استاد رو تقديم ميكنم به بانوي سپيدم. 

در اين بن بست

دهانت را مي بويند

مبادا كه گفته باشي دوستت مي دارم.

دلت را مي بويند
        
              روزگار غريبي است، نازنين

و عشق را

كنار تيرك راه بند

تازيانه مي زنند.


            عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد


در اين بن بست كج و پيچ سرما

آتش را

به سوخت بار سرود و شعر
     
                             فروزان مي دارند.

به انديشيدن خطر مكن.

                        روزگار غريبي ست، نازنين

آن كه بر در مي كوبد شباهنگام

به كشتن چراغ آمده است.


                   نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد


آنك قصابانند

بر گذرگاه ها مستقر

با كنده و ساتوري خون آلود

                      روزگار غريبي ست، نازنين

و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند

و ترانه را بر دهان.


                       شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد


كباب  قناري

بر آتش سوسن و ياس

                        روزگار غريبي ست، نازنين

ابليس پيروزمست

سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.


                         خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد

يه شب مهتاب...

یه‌ شبِ مهتاب‌          ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌              کوچه‌ به‌ کوچه‌

باغِ انگوری‌             باغِ آلوچه‌

دره‌ به‌ دره‌              صحرا به‌ صحرا

اون‌ جا که‌ شبا         پشتِ بیشه‌ها

یهِ پری‌ میاد             ترسون‌ و لرزون‌

پاشو میذاره‌            تو آبِ چشمه‌

شونه‌ می‌کنه         
مویِ پریشون‌
 
یهِ شبِ مهتاب‌          ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره               تهِ اون‌ دره‌

اون‌ جا که‌ شبا          یکه‌ و تنها

تک‌ درختِ بید           شاد و پُرامید

می‌کنه‌ به‌ ناز           دَستشو دراز

که‌ یه‌ ستاره‌             بچکه‌ مثِ

یه‌ چیکه‌ بارون‌       به‌ جایِ میوه‌ش‌

نوکِ یه‌ شاخه‌ش‌       بشه‌ آویزون‌...


یه‌ شبِ مهتاب‌         ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌             از تویِ زندون‌

مثِ شب‌پره‌           با خودش‌ بیرون‌،

می‌بره‌ اون‌ جا         که‌ شبِ سیا

تا دمِ سحر             شهیدایِ شهر

با فانوسِ خون‌         جار می‌کشن‌

تو خیابونا                 سرِ میدونا:

«- عمو یادگار!          مردِ کینه‌دار!

مستی‌ یا هشیار       خوابی‌ یا بیدار؟»


مستیم‌ و هشیار          شهیدایِ شهر!

خوابیم‌ و بیدار            شهیدایِ شهر!

آخرش‌ یه‌ شب‌           ماه‌ میاد بیرون‌،

از سرِ اون‌ کوه‌         بالایِ دره‌

رویِ این‌ میدون      رد می‌شه‌ خندون‌

یه‌ شب‌ ماه‌ میاد      یه‌ شب‌ ماه‌ میاد ....

احمد شاملو- منبع : http://sheer-va-adab.blogfa.com

با خودم گفتم حالا كه شعر رو گذاشتم ترانه اي كه فرهاد عزيز  به همين نام و مضمون خونده رو هم براي دانلود بزارم اميدوارم دانلود كنيد و لذت ببريد:

http://www.mediafire.com/?25d0e99vc8wle1b



يكي از زيبا ترين دكلمه هاي احمد شاملو

 اين دفعه به جاي يكي از اشعار استاد عزيزم يكي از زيبا ترين دكلمه هاي استاد رو براي شما دوستان ميذارم چيز زيادي از شاعر اصلي شعر نميدونم فقط مي دونم يه شعر خارجي هست كه شاملو ترجمه كرده و در كاست دكلمه هاي شاملو با نام چيدن سپيده دم عرضه شده....دانلود كنيد و از اين شعر كه با صداي خود احمد شاملو هست لذت ببريد....راستي صداي استاد به صورت كليپي هست كه كليپش رو از ي و ت و ي و ب گرفتم... خلاصه اميدوارم كه لذت ببريد: اين لينك دانلود هست نميشه روش كليك كرد. لينك رو در محل آدرس جستجو گر كپي كنيد و مستقيم وارد مديا فاير ميشه و بعدش دانلود كنيد.

http://www.mediafire.com/?bs1jrxrrqycy4pe


بالابلند

بالابلند!

بر جلو خان منظرم

چون گردش اطلسی ابر

 قدم بردار .

از هجوم پرنده بی پناهی

چون به خانه

باز آيم

پيش از آنکه در بگشايم

بر تخت گاه ايوان

جلوه ايی کن

با رخساری که باران و زمزمه است .

چنان که مجالی اندکک را درخور است ٬

که تبر دار واقعه را

ديگر

دست خسته

به فرمان

نيست .

تو کجایی؟

ــ تو کجایی؟
در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان
تو کجایی؟

ــ من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام:
کنارِ تو.

ــ تو کجایی؟
در گستره‌ی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟

ــ من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام:
بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید
برای تو.

دیِ ۱۳۵۷
لندن