در معبر ِ من

 
  ديگر

هيچ چيز نجوا نمي‌کند:
نه نسيم و نه درخت
نه آبي درگذر.


شِرِّه شِرِّه نوحه‌يي گسيخته مي‌جنبد
 
  تنها

سياه‌تر از شب
بر گرده‌ی سرگرداني‌ باد.


 

□


 

دور
شهر ِ من آن‌جاست
تنهامانده
در غروبي هموار
که آسان نمي‌گذرد. ــ


 

شهر ِ تاريک
با دو دريچه‌ی مهربان
که بازگشت ِ دردناک ِ مرا انتظار مي‌کشد
در پس‌کوچه‌ی پنهان.


 

۲۸ خرداد ِ ۱۳۶۷