در ها و ديوار بزرگ چين (قسمت دوم)
و با اين وجود، در كه به ديواري استوار نشده باشد، هميشه اين استعداد شگرف را دارد كه تفكري را در آدمي براگيزد...
من درباره ي چنين دري بسيار انديشيده ام. و گاه، انديشه ي من در باري آنچه شكلش را رسم كرده ام، به انديشه درباره ي مرزها و معبرهاي مرزي كشيده شده است بدون اينكه لزوما تغيير شكلي در آن حاصل شده باشد!
در واقع «يك در مستقل» كه هيچ چيز خاصي نمي تواند باشد، براي انديشيدن معبر بسيار خوبي است و از ميان چارچوب آن به خيلي جاها راه مي توان برد.
***
با مشاهده ي يك «در» بلافاصله لزوم «ديوارها» احساس مي شود. آيا با مشاهده ي يك ديوار به همان اندازه لزوم يك «در» را احساس مي كنيم؟
-گمان نمي كنم. يا لااقل، ممكن است چنين باشد اما براي من نه چندان. من ديوارها را از درها «منطقي تر» مي يابم و معتقدم كه درها اميد احمقانه ئي بيش نيستند: اگر باز باشند خاصيت ديوار را منتفي مي كنند و اگر بسته باشند خاصيت خود را.
يك ديوار، اگر دري در آن تعبيه نشده باشد، فقط و فقط يك مانع است و بس. اما هيچ چيز به قدر دري كه قفل سنگيني برخود آويخته باشد به موجوديت خود خيانت نكرده است...(شايد به همين جهت است كه كاخ هاي رومي و يوناني را بيش از قلاع جنگي قديمي دوست مي داريم. و شايد به همين علت است كه از ياد آوري آن كاخ هاي پر ستون و پر شكوه احساس آزادي و راحت مي كنيم و از تذكار آن قلاع پر فريب به ترديد و تشويش دچار مي شويم؟ ممكن است...نمي دانم...)
و نكته ي ديگر : اين عدم اطميناني كه ما را به بالابردن ديوارها بر مي انگيزد...
اين ديوارهاي سرفرازي كه در برابر آن به وجود «در» احساس نياز مي كنيم...
و اين درهائي كه به خصوص مي بايد «مطمئن» و مخصوصا داراي قفل هاي «محكم» باشد...
گوئي زندگي جز در ميان درها و ديوار ها، جز در ميان اين كش و واكش، اين ضد و نقيض، اين بستن و گشودن و باز بستن، ناممكن است:
ديوار كشيدن
در تعبيه كردن
و
بستن در !
خنده آور نيست؟ - چرا. خيلي. و مجموعا هم چيز هشلهفي است !
***
ادامه دارد...
آثارِ من خود اتوبيوگرافیِ کاملیست. من به اين حقيقت معتقدم که شعر، برداشتهايی از زندهگی نيست، بلکه يکسره خودِ زندهگیست.